داستان تاريخي مسلمانی امیرالمومنین عمر بن الخطاب (رضي الله عنه)

اينك داستان تاريخي اسلامش را ازتاريخ ابن هشام مي‌شنويم كه مي‌گويد: روزي حضرت عمر رض شمشيرش را به دوش مي‌گيرد، ا زخانه خارج مي‌شود و به راه مي‌افتد تا رسول الله ص را هر جا بيابد به قتل برساند. در بين راه با يكي از اقوامش به نام نعيم بن عبدالله روبرو مي‌شود. گويا نعيم او را آشفته و غير عادي مي‌بيند، لذا مي‌پرسد: به كجا مي‌روي؟ مي‌گويد: مي‌روم تا اين كس را كه از دين قريش برگشته به خدايشان ناسزا مي‌گويد و دين جديدي بنا كرده است پيدا كنم و به قتل برسانم. نعيم مي‌گويد: به خدا قسم خود را گول مي‌زني و فريب خام خود را مي‌خوري. آيا گمان مي‌كني اگر دست به اين كار خطرناك بزني. فرزندان عبدمناف (يعني بني هاشم) تو را بر روي زمين زنده مي‌گذارند؟ گذشته از اين آيا بهتر نيست كه به فكر خويش و قومت باشي كه پيرو همين كسي شده‌اند كه مي‌گويي؟

عمر رض متعجب شده مي‌پرسد: كدام خويش و قوم؟ نعيم مي‌گويد: خواهرت فاطمه وشوهرش سعيد بن زيد (پسر عمويت) هر دو مسلمان و پيرو محمد ص شده‌اند.

اين خبر براي عمر رض غير منتظره بود. او هرگز باور نمي‌كرد كه كسي از خويشان نزديكش مانند فاطمه بنت الخطاب يا پسر عمش سعيد شوهر فاطمه مسلمان شوند؛ ولي اكنون به گوش خود از كسي مي‌شنود كه گمان نمي‌كند دروغ بگويد. در چنين وضعيتي آيا بهتر نيست از قتل محمد -صلى الله عليه وسلم- دست بردارد و به خانه خواهرش بشتابد تا قبل از هر كاري به حساب خواهر و پسر عمويش برسد؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 شهریور1389ساعت   توسط خالد  |